تبلیغات
عاشقونه هام حروم شد...
عاشقونه هام حروم شد...
یه افق، یه بی نهایت،کمترین فاصله مونه

این وبلاگ برای همیشه بسته شد


آدرس وبلاگ جدید:



YOUSEF-ABADAN.MIHANBLOG.COM







نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 خرداد 1390 توسط یوسف

به من چیزی بگو شاید
هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید
یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن
تو این بیراهه ی بن بست
یه کاری کن برای ما
اگه مایی هنوزم هست...
به من چیزی بگو از عشق
ازین حالی که من دارم
من از احساس شک کردن
به احساس تو بیزارم
توام شاید شبیه من
تو این برزخ گرفتاری
توام شاید نمی دونی
چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست





نوشته شده در تاریخ شنبه 7 اسفند 1389 توسط یوسف

عروسک قصه ی من  گهواره ی خوابت کجاست

قصر قشنگ کاغذی پولک افتابت کجاست

بال و پر نقره ای کفتر عشقمو کی بست

اینه طوطی منو سنگ کدوم کینه شکست

عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت

بمیرم ای شکسته دل چه بی صداست شکستنت

صدای عشق من و تو  که تلخ گریه آوره

تو اون سکوت قصه ای  شاید صدای آخره

بعد از منو تو عاشقی  شاید به قصه ها بره

شاید با مرگ منو تو عاشقی از دنیا بره

عروسک قصه ی من سوختن من ساختنمه

تو این قمار بی غرور بردن من باختنمه

عروسک قصه ی من شکستنت فال منه

این سایه ی  همیشگی مرگ که دنبال منه

جفت های عاشقو ببین از پل آبی میگذرن

عروسک قلبشونو  به جشن بوسه میبرن

اما برای عشق ما  اون لحظه ی آبی کجاست

عروسک قصه ی من پس شب آفتابی کجاست

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1389 توسط یوسف

گفتا که می بـوسـم تو را،  گفتم تمنا  میکنم      گفتا اگر بینـد کسی، گفتم که حاشـا میکنم

 

گفتا ز بخـت بد اگر، ناگه رغـیب آید ز در          گفتم که با افسونگری، او را زسر وا میکنم

 

گفتا که تلخی های مَی، گر ناگـوار افـتد مرا      گفتم که با نوش لبم، آنرا گـوارا میکنم

 

گفتا چه می بینی بگو در چشم چون آئینه ام     گفتم که من خود را در آن عُـریان تماشا میکنم

 

گفتا که از بی طاقتی، دل قـصـد یغـما میکند     گفتم که با یغـماگران،  باری مُـدارا میکنم

 

گفتا که پیـونـد ترا،  با نقـد هستی میخرم          گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا میکنم

 

گفتا اگر از کوی خود، روزی ترا گفتم بُـرو       گفتم که صـد سال دگر، امروز و فـردا میکنم

 

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 بهمن 1389 توسط یوسف

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است

كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

كه ره تاریك و لغزان است

وگر دست محبت سوی كسی یازی

به اكراه آورد دست از بغل بیرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس، كز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریك

چو دیدار ایستد در پیش چشمانت

نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

 آی دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پس آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه می گویی كه بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یكسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسكلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 دی 1389 توسط یوسف

برگشته ام...

با همه آنچه که داشته ام

خسته از همه بی تفاوتی ها

خسته از همه لج بازی های کودکانه

خسته از با خود بودن   خسته از با تو نبودن

دلتنگی هایم شکل تو شده است   خواب هایم بوی تو را می دهد

دستم شبیه دست هایت شده

بال بال می زدم که برگردم  پرپر می زدم که ببینی ام

همه زندگی ام خلاصه شده بود در رسیدن

و حالا که برگشته ام

آیا مرا می بینی؟

آیا باز هم مرا نقاشی می کنی؟

آیا باز هم مرا می خوانی؟

برگشته ام با همه آنچه که داشته ام

نگو که نمی شناسی ام

من شبیه دیروز توام و تو شبیه امروز من

بیا تو دیروزی باش و بگذار من امروزی باشم

نگاهم کن

خیلی تنهایم...

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 آذر 1389 توسط یوسف

و شعری از زنده یاد فریدون مشیری



چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

 

 

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 آبان 1389 توسط یوسف

"پروردگارا ، به من بیاموز که دوست بدارم کسانی را که دوستم نمی دارند"

"عشق به ورزم به کسانی که عاشقم نیستند..."

"بگویم،برای کسانی را که هرگز غمم را نخورده اند..."

"به من بیاموز تا لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم نینداخته اند..."

"محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکرده اند"

 

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان 1389 توسط یوسف

کلاغه دلش گرفته بود

کلاغ سیاه پاپتی

پرید رو شاخه درخت

گفت: غار و غار

از یه جایی صدا اومد

که: زهر مار

بغض کلاغه ترکید

یه قطره ا شک از روی گونه هاش چکید

یه تیکه سنگ از تو حیاط

نشست رو سینه کلاغ

قلب کلاغه ترکید

کلاغه مرد. . .

*  *  *

کسی نفهمید که کلاغ

دلش خیلی گرفته بود

آخه شب قبل

یه گربه ناز و ملوس

بچه ها شو گرفته بود

حیف کلاغ پاپتی

با رنگ زشت و خط خطی

*  *  *

راستی مگه ما آدما

از دل هم خبر داریم؟

ما آدمای رنگارنگ

زشت و قشنگ

درد دلامون الکی

عا شقیمون دروغکی

دل چی چیه؟یه تیکه خون

پر از : نرو پیشم بمون

دلم می خواست کلاغ بودم

همون کلاغ پاپتی

زشت و سیاه و خط خطی

گریه می کردم غار و غار

پشت سرش یه زهر مار

حداقل این فحش راستکی بود

اینجوری هیشکی دلش واسم الکی نمی سوخت

دلم می خواست کلاغ بودم

تا یه سنگ راستکی

که درد اون بهتره از زخم زبون آدما

دلم رو با تموم این نگفته هاش

بترکونه

*  *  *

صبح سحر یه رفتگر

کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا

دلش نگو یه تیکه خون

پر از:  نرو پیشم بمون

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1389 توسط یوسف

شما یادتون نمیـــــــاد !!!

گروه اینترنتی پرسیس // www.Persis-Group.Com

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

 

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

 

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ…

 

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

 

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم… شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

 

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

 

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون ))

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

 

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

 

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

 

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام … شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه… احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

 

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

 

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

 

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

 

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

 

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

 

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

 

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

 

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

 

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

 

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

 

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

 

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

 

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

 

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

 

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی….. دیری دیری ریییییینگ : داااااستانِ زندگی ی ی ی -تیتراژ سریال اوشین

 

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

 

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

 

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

 

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت ۶:۴۰ تا ۷ صبح، رادیو برنامه “تقویم تاریخ” رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

 

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از کازرون برن نیشاپور، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

 

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

 

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

 

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

 

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

 

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

 

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

 

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

 

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

 

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند. تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

 

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

 

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

 

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

 

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

 

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها …

 

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

 

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده

 

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد

 

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

 

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

 

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است… قیییییییییییییییییییییییی یییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

 

حالا کی اینا رو یادشه ... ؟





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مهر 1389 توسط یوسف


كــوچـــه

اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

كــوچـــه

سروده "هما میرافشار"

(پاسخی به اثر فریدون مشیری)

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مهر 1389 توسط یوسف

همیشه میشه دیگران  رو نادیده گرفت طوری که آرامش هر چند ظاهری دلتو به هم نریزه

 اما گاهی خیلی تلاش لازمه تا بتونی  کسی رو  نادیده بگیری که خودش اصلا تلاش نمیکنه که دیده نشه بلکه با نگاهش روحتو نوازش میده

 میخواد بگه میتونه دردتو بفهمه...

میخواد که بشینه پای صحبتهات...

 شاید هم دلش میخواد وقتی اشک میریزی نذاره شونه هات بلرزه ...

نذاره دلت تنهاتر بمونه...

 اما حیف که عقل لحظه ای دست از موعظه برنمیداره

وسط این جدال تن به تن عقل و دل،  جسمه که خسته خسته خسته میشه

خدا میدونه این دل بعد دیدن اونی که با اینهمه فاصله باز آرومش میکنه چه آتیشی میسوزونه!...

اصلا هم خجالت نمیکشه هر چی میخوام به روش نیارم که پاشو از گلیمش بیرون گذاشته...

موقع دیدنش، عقل پرده حیا پیش چشمم میکشه ، امان از دل که به دیوار دلم مشت میکوبه و ضجه میزنه که منو نادیده نگیر...

دست آخر عقل حکم میده و ممنوع الملاقاتمون میکنه...

میگه به صلاحته..

عادت کردم به این بی رحمی هاش.

 

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
كه هر چه دیده بیند دل كند یاد

بسازُم خنجری نیشش زفولاد
زنُم بر دیده تا دل گردد آزاد





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 شهریور 1389 توسط یوسف

عشق یعنی تفاهمی چنان کامل که همچون جزئی از وجود دیگری شدن

و آن دیگری را همانطور که هست پذیرفتن و سعی در تغییر یکدیگر نداشتن

 

عشق سرمنشاء یکی شدن است

 

عشق یعنی آزادی برای دنبال کردن خواسته ها و  سهیم شدن تجارب با دیگری.رشد یکی  در کنار و همراه رشد دیگری

 

عشق  سر منشاء کامیابی است

 

عشق یعنی هیجان برنامه ریزی در کنار یکدیگر هیجان اجرا در کنار یکدیگر

 

عشق سرمنشاءآینده است

 

عشق یعنی خشم طوفان  آرامش رنگین کمان

 

عشق سر منشاء شوق است

 

عشق یعنی داد و ستد هر روزه   صبوری با نیازها و خواسته های یکدیگر

 

عشق سرمنشاء اشتراک است

 

عشق یعنی  دانستن این که دیگری در هر شرایطی در کنار تو خواهد بود

دلتنگی برای دیگری در نبود او و نزدیکی همواره قلبها

 

عشق سرمنشاءامنیت است

 

عشق سرمنشاء زندگیست...

 

♥♥♥





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1389 توسط یوسف

تو نیستی

اما من در کنارت هستم

تو نیستی

اما من پیش تو هستم

دیروز هم

نبودی که با هم قدم می زدیم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا

دوست داری مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرقی می کند

باشی یا نباشی

 

من با تو زندگی می کنم...

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مرداد 1389 توسط یوسف

 

اکنون منم که خسته ز دام مکر و فریب

بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

 

بگشای در که در همه عمر خویش

جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 25 تیر 1389 توسط یوسف
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

نظر سنجی

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت

 

<
منبع اصلی كدهای جاوااسكریپت
http://dariushkamani.blogfa.com


دانلود آهنگ در حال پخش

عاشقانه هایم

Blog Skin