دلم برای توست
تو هم سرگردانی سرگردان در امتداد جاده زندگی
راه طولانی است می دانم می رسی تا انتها راهی نیست
نگران تپش های دل بی قرار من نباش
انتهای جاده پر است از ترنم زندگی
باید عبور کرد باید گذشت
باید از این همه بی قراری گذشت
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد
بر سرم دست کشید
در کنارم نشست
بوسه بخشید به من
لیک دانستم
که دلش با من سرد شده است

خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
واسه رفتنش خیلی زود بود اما...
خدا چرا به جوونیش رحم نکردی
فقط بیست سالش بود
خواهش می کنم واسه سلامتی یه عزیز که ممکنه چند روزی بیشتر فرصت نداشته باشه دعا کنین
شاید شماها بتونین زندگی رو دوباره بهش هدیه کنین
فقط عجله کنین ممکنه خیلی زود دیر بشه
خدایا خودت نجاتش بده
واسه رفتن خیلی جوونه
نمی دانم چرا رفتی٬نمی دانم چرا
شاید خطا کردم٬بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا٬تا کی٬برای چه
ولی رفتی و بعد رفتنت باران چه معصومانه بارید
بعد رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
بعد رفتنت انگار خدا حس کرد من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد
خدا فکر کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
خدا فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من بی آنکه بدانم٬تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشم های زیبای توام
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره
آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها...
و من ایستاده ام در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
در کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد خواهد مرد
و من در لوح زمستانی ترین ویرانی یک دل
در میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر
نمی دانم چرا
شاید به رسم عادت پروانگی
باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا می کنم...
زندگی صحنه دلگیر کتک خوردن طفلی است به در صومعه ای،در پی دزدیدن نان
زندگی صحنه آمیزش کرمی در خاک،خوکی در گل
زندگی صحنه له شدن سیب احساس من است،گاز زده و کرم خورده
زندگی صحنه هم جنسی عشقی است در آغوش هوس
زندگی کوشش بی وقفه آن کودک نامشروع است،در پی یافتن نام پدر
زندگی سوزش چشمان من است،در پی واژه عدل
زندگی قهقه ای است به برابر بودن
زندگی بغض فرو خورده آزادی هاست،در دل گود زمین
زندگی نطفه نامجهولیست از سپیدی در عشق،در شب
نه دگر زندگی زیبا نیست...
زندگی اجباریست...
لاجرم باید زیست...
پر قصه تو شب بلند یلدا
پر گریه برای قصه فردا
پر تشویش مث ابرای سیاهی
پر تردید مث موندن تو دوراهی
اون مسافر تو نبودی همه غربت من بود
اون سفر کرده معصوم همه قسمت من بود
شب و تنهایی و بارون توی این خونه تاریک
بی تو شب گردی و بی سود توی کوچه های باریک
همه چیزم شده حالا این سکوت سرد و سنگین
رفتی و تو قصه ها مرد اون روزای خوب و رنگین
شاکی روزگار منم تموم این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم
زخما دهن وا می کنن وقتی دل از دشنه پره
دست منو بگیر که پام رو خون عشقم می سره
بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید
وقتی تو چشم هر کسی برق فریبو میشه دید
راه ضیافتو به من دستای کی نشون میده
وقتی که حتی گل سرخ این روزا بوی خون میده
تمرین مرگ می کنم تو گود این پیاده رو
یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو
دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم
دارم شبامو با تن یه مرده قسمت می کنم
دانلود ترانه
محاکمه
این که برای تو می نوشتم حرف تازه ای نبود
مسیر آمدن در تن تو را آنقدر آمدم و دست خالی برگشتم که کفش هایم از التماس نگاهم شرمنده شدند.
این که دیگر نمی آیی و من بیهوده این لحظه های خسته ملول را انتظار می کشیدم تا فردایی بیاید که تو دوباره برگردی چیز کمی نبود.
و تو هیچگاه برنمی گردی تا ببینی هیچ کس نمی داند من در انتهای سکوت حنجره ام،آوازهای قدیمی تو را به سوگ نشانده ام.
خورشید هیچگاه در سرزمین یخ بندان قلب تو طلوع نکرد،نتابید
و دریاچه قطبی نگاه تو را آب نکرد
و هیچ پرنده ای روی شاخه های دلت ننشست،نخواند و نپرید.
و من بیهوده در انتظار آخرین معجزه بودم
وچه دیر فهمیدم
رفتنت را برگشتی نبود...
پ ن: برای نبودن چند روزه ام معذرت می خوام.
یه مسافرت و توفیق اجباری که با تکرار خاطرات گذشته تقریبا" خراب شد...
چند پیام کوتاه و دیگر هیچ....
قناری: بیداری؟
من: سلام آره
-سلام خوبی ؟کجایی؟
-سر کار.شبکارم چیزی شده؟
-چیزی؟نه فقط یه خبرایی شده.خواستم یه چیزی بگم
-بگو چی شده؟
-پنج شنبه بله برونمه.نامزد می کنم.
-مبارکت باشه
-الانم سختم بود اینو بهت بگم.معذرت
-خواستی عذابم بدی که خودت بهم گفتی؟
-فکر می کردم اگه از خودم نشنوی و بقیه بهت بگن ازم ناراحت میشی
خدا گواهه قصدم آزارت نبود.اشتباه فکر کردی.معذرت.شب بخیر
-شبت بخیر
هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت،نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه این درد مرا می فرسود او به دل عشق دگر می ورزید
گریه سر دادم در دامان او
های هایی که هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد
بر سرم دستی کشید
در کنارم نشست
بوسه بخشید به من
لیک دانستم
که دلش با دل من سرد شده
قناریم واسه همیشه رفت...
آره...
عاشق هم عاشق های قدیم
عشق های اون موقع عشق بود.
مثل جوونای الان نبودن که
صبح به یه عشوه عاشق میشن،
ظهر اس ام اس های عاشقونه می فرستن و می گن دوستت دارم
بعد از ظهر از عشق طرف رو به مرگن و نمی تونن دوری همدیگه رو تحمل کنن،
غروب که میشه یه تیتیش دیگه می بینن و عشقشون یادشون میره...
اون وقته که باد به گوش مجنون می رسونه لیلی یه مجنون دیگه پیدا کرده....
نفرت از عاشق و عشق به سراغش میاد
حس مورد خیانت قرار گرفتن همه تار وپودشو فرا می گیره
و از شب تا سحر آهنگ :
شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود
رو گوش میده
وقتی حسابی گریه و مویه کرد سرش رو میذاره رو بالشت و تا لنگ ظهر می خوابه
از خواب که بیدار شد یادش نمیاد که عشقی هم وجود داشته
و دوباره... دوباره... و دوباره ها...
اسم عشق رو خراب کردن.
توی این دوره که دوره ماشین و پوله عشق خیلی کمرنگ و نایاب شده
خیلی چیزا عریانش قشنگ نیست،
عشق های حالا عریان و لخت شدن.دو نفر تا همدیگه رو می خوان بشناسن تو همون قدم های اول جمله عاشقتم و دوستت دارم روبه زبون میارن...
یکی نیست بگه بذار یه کم بگذره.حداقل اسمشو مجنونتو حفظ کن بعد دهنتو باز کن و این حرفا رو بزن
راستی اونا واسه هم چندمی بودن؟
اولی...؟دومی...؟سومی...؟چهارمی...؟یا .....
.
.
.
نمی دونم چرا اینجوری شدم اما
تو به دل نگیر
اینم می گذره مثل همیشه...
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روز پوچی همچو روزان دگر
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از راه که در خاکم نهند
آه...شاید عاشقان نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در آینه می ماند به جای
تار مویی،نقش دستی،شانه ای
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها،هفته ها،ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد قلب دامن گیر خاک
بی تو و دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
دوست داشتن
عجیب ترین رفتار موجودات زنده
دو دوست
همیشه مراقب یکدیگر هستند
و در زمان جدایی آزرده می شوند.
- داده دیگری در حافظه موجود نیست
WALL.E
همه روز روزه بودن
همه سال نماز خواندن
همه سال حج نمودن
سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن
به خدای راز گفتن
به خدای که هیچکدام را
ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی
در بسته باز کردن
